تبليغاتX
سواد نامه
دست نوشته های هر از گاهی من

  

"Kafamı duvara vurmadan
tanıyabilmek seni
Beyninin icindekileri anlıyabilmek ve
Yitirmeden yüzündeki anlık
tebessümü
Bütün saatleri öyleyce
Dondurabilmek için
Çıldırasıya paraladım kendimi
Lanet olsun
Artık sigarayı üç pakete
çıkarttım günde
Olsun gözüm olsun,
ne olacaksa olsun..."

 

ته فلاکس چای را بالا می‌آورم و طول و عرض چند قدمی اتاقم را می‌روم و می‌آیم. وین‌اَمپ از سر صبح فقط یک ترانه را می‌خواند. مدتی است به این فکر می‌کنم که اگر یک روز نباشم چه می‌شود؟! هه! هیچ اتفاق خاصی نمی‌افتاد اگر از اول هم نبودم. یک صفر، یک خلا، یک هیچ که بودن و نبودنش توفیری نمی‌کند. چند شب است که هوا از حرارت افتاده. نسیم نیمه‌جانی می‌وزد و پشه‌هایی را که نیش زدن را از هر  کار دیگری بهتر بلدند، می‌تاراند. دیشب لحاف و متکایم را برداشتم و رفتم روی پشت‌بام پهن‌شان کردم. طاق‌باز رویشان دراز شدم و کف دست‌هایم را گذاشتم زیر سرم؛ چند لکه ابر بی‌غیرت توی آسمان‌اند، آنطرف‌تر، کمی بالاتر از پشت‌بام همسایه، ماه درشتِ رنگ‌پریده نا ندارد خودش را بالا بکشد و برود تخت سینه‌ی آسمان. هفت، هشت ستاره‌ی کم سوی پیدا هم، بیشتر شبیه سوراخهای ریز چادرمشکی مادربزرگم است، وقتی ظهرهای کودکی روی صورتم می‌کشیدند تا خوابم کنند. آسمان اینقدر بی رنگ و لُعاب؟! حوصله ندارم. می‌خواهم مغزم تعطیل باشد. دورم را به‌دنبال چیزی دست می‌کشم، پاکت سیگار توی جیب شلوارم جا مانده. بلند می‌شوم و توی تاریکی پله‌ها، کورمال کورمال پایین می‌روم. پایین پله‌ها لابلای لباسهای آویزان به چوب‌رختی دنبال شلوارم می‌گردم، و پاکتِ سیگار و ام‌پی‌تیری‌پلیر توی جیبش. برمی‌دارمشان و بی‌سر و صدا برمیگردم. از لابلای خرت و پرت‌های گوشه پشت‌بام بطر تلخ مجوسم را که لیوانی برعکس سرش گذاشته‌ام، بیرون می‌کشم. لیوان را لبالب پر می‌کنم. درِ بطر را به‌دقت می‌بندم و برمی‌گردانم سرجایش. برمی‌گردم سرجایم و می‌نشینم. لیوان و مایع تویش که هنوز از حرارت روز گرم‌اند را، دست به دست می‌کنم، دل‌بی‌دل می‌کنم و یک نفس نصف لیوان را سر می‌کشم. اشک چشم‌هایم را پر می‌کند، صورتم چروک می‌افتد و دهانم گُر می‌گیرد. آتش حلقم را رد می‌کند، سینه‌ام را می‌سوزاند و توی دلم می‌ریزد. نفس باقی مانده‌ی ته ریه‌هام را توی هوا ها می‌کنم. زهرماری توی دلم که آرام گرفت، هدفون را می‌تپانم توی سوراخ‌های گوشم و دکمه‌ی پلی را فشار می‌دهم. سیگاری روشن می‌کنم و دودش را با ولع می‌بلعم. کلاغی لابلای شاخه‌های درخت‌ها داد و قال راه انداخته. سرم را بالا می‌آورم ببینمش، که چشمهایم شروع می‌کنند برای خودشان به دودو زدن. ترانه‌ی توی گوشم را زمزمه‌ می‌کنم و آرام با نور نحیف سیگار لای انگشت‌هام ضربدرهای بزرگی توی هوا می‌کشم. در خیال مستی را تخیل می‌کنم که دارد تلوتلو خوران همین ترانه را در شبگردی‌هایش زمزمه می‌کند. فتیله‌ی خاموش لای انگشت‌هام را پرت می‌کنم توی کوچه و باقی مانده‌ی لیوان را سر می‌کشم، پیرم را در می‌آورد تا پایین برود. دراز می‌کشم. ابر کل آسمان را گرفته‌. خمیازه‌ای فک‌هایم را تا ته باز می‌کند و از خنکی هوا مورمورم می‌شود. این دوروبرها هنوز خیلی دل‌بستگی دارم و کلی کار نکرده، هوم! هیچ‌کدام برایم مهم نیستند. کیفورم. به پهلو که غلط می‌زنم، هد‌فون گوشم را می‌آزارد. پاکت سیگارم به ته که رسید، پلک‌هایم سنگین شدند و خوابم برد. نمی‌دانم وقتی از خواب بیدار شدم بخاطر خنکای دم صبح بود که توی خودم مچاله شده بودم یا خوابهای خرابی که تا چشم‌‌هایم را باز نمی‌کردم، دست بردارم نبودند؟ بروم، راه ندارد با این‌همه چایی که می‌خورم، هر چند دقیقه یکبار سری به مستراح نزنم.

 

پی‌نوشت‌ها:

1.       بزرگ بالای چرک‌نویس‌اش نوشته بودم: این‌ها را حتما آپ‌لود کنم. چرا؟! یادم نمی‌آید.

2.       لاتین نوشته شده، تهِ ترانه‌ای از احمد کایا است، این هم ترجمه‌اش:

"سرم را به دیوار می‌کوبم

که نشناختمت،

که نفهمیدم آنچه را که در سرت بود،

که فراموش کنم لحظه‌های کوتاه تبسم روی صورتت را.

 اینگونه است که مدام بر خودم می‌آشوبم، برای پر کردن لحظه‌هام.

لعنت!

مدتی است سیگارم زیاد شده، روزی سه پاکت.

باشد نور چشمم، باشد.

هرچه می‌خواهد بشود، بگذار بشود..."

3.       با کله‌ی داغ کرده بهتر از این نمی‌شد ترجمه‌اش کنم. الان، درستی و نادرستی‌اش را گردن می‌گیرم و فردا روزی هم اگر لازم باشد،  همه چیز را تکذیب خواهم کرد، همه چیز را.

4.       همین‌ها.

5.       نه! یک چیز دیگر: نمی‌خواستم نوشته‌ام اینقدر بلند بشود. شد. خُب چکارش کنم؟!

 

 

 

+  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 20:53   ابوالفضل  | 

 

دلم می‌خواهد توی این ظهرهای دم کرده‌ی تابستان، گوشه‌ی دنج اتاقم، دور از دست‌رس بادِ بیهوده‌ی پنکه، تخت دراز بکشی و من، کنارت، لطافت موهایِ بلندِ تَر از عرق‌ات را لابلای انگشت‌هام بگیرم، سرم را بگذارم روی سینه‌ات و صدای یکنواخت نفس کشیدنت را گوش کنم.

 

 

یک قصه دیگر، از کتابی که این روزها دست گرفته‌ام را می‌خوانم و تمام که شد، کتاب را می‌بندم و کنار می‌گذارم. باقیمانده چای ته لیوانم را هُرت میکشم، یک نخ سیگار روشن می‌کنم، خیره می‌شوم به گل آتش سرش و فرو می‌روم توی فکرهای جوراجور. "رویای آدم مزحک" داسایفسکی را برای چندمین بار مرور کردم. روایتی بی‌نظیر از احوال آدمها. وه! که واقعا بُعد زمان برای نوشته‌های او صدق نمی‌کند. در خلال خواندنش چه خیالاتی که به ذهنم خطور نکرد. گفته‌های صد و چند سال پیش‌اش، وصف حال رفته‌ها و دوروبری‌ها و نیامده‌ها است (به جرات می‌گویم آیندگان، چون فرزندان همین معاصران مفلوک خواهند بود). اگر بگویم همه حرفهایی را که توی این قصه‌اش گفته، گرفتم، زر مُفت زده‌ام، آن‌قدر که شعور ناقصم (که اپسیلون مقدار هم نیست،) اجازه می‌داد، فهمیدمش.

 

 

دلم می‌خواهد در همان حال که چشم‌هایت بسته‌اند، که چشم‌هایم بسته‌اند و توی دلم از شنیدن صدای آرام ضربان قلبت، قند آب می‌شود، از فهمیده‌هام، از فکرهام، از تخیلاتم، حتی از توهماتی که این روزها توی سرم موج می‌زند برایت حرف بزنم. کاش بشود. کاش بتوانم. کاش بفهمی‌ام.‌ یا لااقل اینقدر دست به نقش بازی کردنت خوب باشد که تا اَبَد نفهمم که نفهمیدی‌ام.

 

 

 

+  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 22:59   ابوالفضل  | 

 

چیزی را،

جایی جا گذاشته‌ام.

اگر یادم می‌آمد که چه را،

کجا،

یا کی حتی،

این‌قدر پی‌اش نمی‌گشتم.

 

 

 

پ.ن: این چی میگه؟! 

 

 

+  جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 16:11   ابوالفضل  | 

 

دست‌هایم مشت کرده توی جیبم بود. دکمه‌های پالتوام را تا آخر بسته بودم و کلاهم را تا روی گوش‌هام پایین کشیده بودم. اما باز می‌لرزیدم. رفتم تو. منشی مطب پشت میزش نشسته بود و روزنامه می‌خواند. کنار میزش که رسیدم. سرم پایین بود. مُفم را بالا کشیدم و یک شماره خواستم به‌ام بدهد. دیروقت بود، گفت فردا بیایم. تمام استخوان‌های تنم تیر می‌کشیدند. یک ساعت هم دوام نمی‌آوردم. اینقدر اصرار کردم تا بالاخره یک نمره به‌ام داد. برگشتم و روی یکی از صندلی‌هایی که دور تا دور اتاق چیده شده بود نشستم. پرستار روی دیوار انگشتش را از روی لبهایش رد کرده بود و توی سوراخ‌های دماغش دنبال چیزی می‌گشت. توی آن سکوت تهوع‌آور، بین آدم‌های کج و معوجی که روی صندلی‌ها نشسته بودند و مدام زیرچشمی من را می‌پاییدند، ثانیه‌ها مثل سال می‌گذشت. یکی دو نفر به نوبتم مانده بود که منشی بلند شد و کتش را از چوب‌رختی گوشه اتاق برداشت و پوشید. در اتاق دکتر را باز کرد، نیم‌تنه‌اش را از لای در برد تو و با دکتر خداحافظی کرد. ترتیب نوبت‌های ما را هم یادآوری کرد و رفت. آخرین نفر که از اتاق دکتر بیرون آمد و در را پشت سرش بست، دلم هُری ریخت. ترس برم داشته بود. دل‌بی‌دل کردم و وارد اتاق شدم. دکتر از بالای عینکش سر تا پایم را برانداز کرد و اشاره کرد بروم نزدیک‌تر. نرفتم. آب دهانم را فرو دادم و مشتم را از جیبم بیرون کشیدم. گفتم:«دکتر! هر چی پول داری رو کن و گرنه...». دکتر قلچماق با یک مشت می‌توانست راهی قبرستان‌ام کند، اما وقتی سرنگ پر از خون را لای انگشت‌هام دید رنگش پرید و زبانش بند آمد. از جایش بلند شد و کف دست‌هایش را که به طرف‌ام گرفته بود، بالا آورد. می‌خواست چیزی بگوید که حرفش را بریدم: «دکتر زود باش که اصلا حالم خوش نیست» و نوک سوزن را طرف‌اش گرفتم. با دست کشو میزش را بیرون کشید و  اسکناس‌های توی آنرا روی میز ریخت. با احتیاط رفتم و تمام اسکناس‌ها را توی جیبم ریختم. آرام عقب کشیدم و از اتاق زدم بیرون. در مطب را که پشت سرم بستم دنبالم نبود. از جای همیشگی دوا خریدم و رفتم. توی توالت عمومی پارک، وقتی مایع زرد رنگ توی سرنگ را در رگم فرو دادم، چهره‌ی دکتر که روی زمین ولو شده بود و چوب‌رخت اتاق منشی روی سینه‌اش سنگینی می‌کرد، از جلو چشم‌هام محو شد. 

 

 

 

+  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 11:4   ابوالفضل  | 

 

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

والعصر

 

ان الانسان لفی خسر

 

صدق الله العظیم

 

 

 

 

 

+  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 14:3   ابوالفضل  | 
 

 

 

 

 

نادر ابراهیمی

 

 

 

 

 

+  جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 20:45   ابوالفضل  | 

 

 

" ـــ چی‌کار داری می‌کنی؟

  ـــ دارم مِی می‌زنم.

  ـــ برای چی مِی می‌زنی؟

  ـــ که فراموش کنم مِی خواره‌ام."

 

 

 

 

+  جمعه دهم خرداد 1387ساعت 15:5   ابوالفضل  | 

 

کیف

به بهانه خرید رفتم و توی صف ایستادم. کله‌ی کوچک و کچل نفر جلویی‌ام تناسبی با هیکل درشت و بازوهای کلفت‌اش نداشت. شش‌دانگ حواسم جمع بود تا مبادا یک وقت وسط کار کسی مچم را بگیرد. دور و بر را پاییدم و با حوصله کار را تمام کردم. جایم را به نفر پشت سری‌ام سپردم و زدم بیرون. پیچیدم توی کوچه پس کوچه‌های همان اطراف و تیربرقی که چراغش روشن باشد گیر آوردم و زیر نورش کیف را باز کردم. بوی چرم و عرق جیب شلوار صاحبش دماغم را سوزاند. اسکناسهای نوی لای کیف را بیرون کشیدم و شمردم. کفاف یک ماهم را می‌داد. دسته اسکناس را برگرداندم لای کیف و بقیه جیب‌هایش را ورق زدم. عکس زیر مشمای آخرین جیب کیف را که بیرون کشیدم، دهانم از برق غذاهای توی عکس آب افتاد. دلم می‌خواست من هم از آن بطری سبزرنگ روی میز چند پیک بزنم و دختری را که صاحب کیف بغل کرده بود بغل کنم. عکس را بالا آوردم و به چشمهام نزدیک‌تر کردم. چشمهایم داشت از هدقه درمی‌آمد. دختر توی عکس خواهرم ‌مهناز بود. گوشهایم گُر گرفتند. کیف را بستم و توی جیبم گذاشتم و به دو برگشتم. لابلای جماعتی که توی پیاده‌رو ساندویچ‌هایشان را چسبیده بودند و سس‌های‌ ماسیده‌ی دور دهانشان را می‌لیسیدند، دنبالش گشتم. پیدایش نکردم. راهم را کشیدم بروم. هنوز چند قدم دور نشده بودم که دنبال کیف جیب‌هایم را گشتم. نبود. کوچه‌هایی را که دویده بودم برگشتم شاید پیدایش کنم.

 

 

 

+  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 14:11   ابوالفضل  | 

 

وقتی سرم از حرفهای پرت و پلا پر می‌شود، گوشهایم نه صدای اگزوز ماشین‌های توی خیابان را می‌شنوند و نه فحش‌های ناموسی بچه‌های تخس پشت پنجره را. ذهن خط خطی‌ام می‌ماند و کلی کلمه کج و معوج که کرور کرورشان را ببرم پیش عزیز بقال، به جایشان یک نخ زر نمی‌دهد پوف کنم. وقتی می‌خواهم خودم را از دستشان خلاص کنم، حوصله‌ هم نمی‌کنم خودکار بردارم و کاغذی زیر دستم بگذارم و اراجیفم را رویشان پهن کنم. می‌نشینم پشت میز و حرکت ناشیانه انگشتم روی کلیدهای کیبورد، دهان استفراغ ذهنم می‌شود و صفحه‌ی سفید وُرد کاسه مستراح. وقتی هم که انگشت‌هام کنار مرور کلمات توی ذهنم کم می‌آورند، می‌دوند دنبال پاکت سیگار. یک نخ می‌گذارم لای لبهام و چق‌چق فندک، ریه‌ام را از دود پر و خالی می‌کند. نگاهم با دود نحیفی که از سر آتش سیگار بلند می‌شود، بالا می‌رود و توی هوا چرخ می‌خورد. تار می‌شود و پی نقطه‌هایی نامعلوم روی سقف دودو می‌زند. انگشتم می‌سوزد و می‌فهماندم که از گیراندن سیگار چیزی نفهمیده‌ام. از کلمات جا مانده روی صفحه‌ی مونیتور هم چیزی دستگیرم نمی‌شود. انگشت سرزنشم را روی سر بک‌اسپیس می‌کوبم و سر جای اولم برمی‌گردم. چق‌چق دوباره و ...

دست‌آخر هم پاکت خالی سیگار برایم می‌ماند و کلی حرف که سر زای نوشتن رفته‌اند رد کارشان و توی زیر سیگاریِ روی میز لابه‌لای فتیله‌های له شده، خاکستر شده‌اند.

بروم. بروم تا عزیز بقال کرکره‌اش را پایین نکشیده. نیمه‌های شب شده و تا صبح کلی ثانیه‌ی نمرده باقی مانده که باید خدمت یک‌یک‌شان برسم.

 

یادم باشد‌ تا عُق نزنم و این سموم تلمبار شده‌ی توی ذهنم را بالا نیاورم حالم خوب نخواهد شد.

 

 

 

+  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 0:33   ابوالفضل  | 

 

 1: وقتی لوله تپانچه‌ات را گرفته بودی روبروی پیشانی‌ام، دلم بال‌بال می‌زد ماشه را بچکانی.

نمی‌ترسیدم از مرمی سربی‌ و مغزی که پاشیده می‌شود روی دیوار پشت سرم .

آنوقت دیگر نه من با تو کاری داشتم، نه خیال تو اینطور توی سرم چرخ می‌زد.

چکاندی، اما وقتی که لوله را برگرداندی و گذاشتی روی شقیقه‌ خودت.

 

 2: آسمان سیاه و خاکستری بود. تندباد همه جا را ویران کرده بود و کمر به بالای همه درخت‌ها را با خود برده بود. پاهایم تا مچ توی خاک فرو می‌رفتند. به سختی راه می‌رفتم. کسی از پشت یک وانت مرده‌هایی کفن پیچ پرت می‌کرد توی بغلم. می‌بردمشان و  با ناخن توی خاک گوری می‌کندم. جنازه ها را می‌انداختم آن تو و بادی می‌آمد و گورها را با خاک‌عالم پر می‌کرد. جنازه‌ی بعدی. دور تا دورم از قبر پر شده بود. نفسم بزور بالا می‌آمد. چشمهایم می‌سوخت. گونه‌هایم از اشک و عرق خیس شده بودند. هنوز از کفن‌ها آب غسل میت می‌چکید. دماغم از بوی کافور و دود پر شده بود. برچسب روی کفن‌ها را که می‌خواندم، همه‌شان را می‌شناختم. دور و برم پر بود از آشنایانی که لابلای مرده‌ها دنبال کسان‌شان می‌گشتند. توی آن بلبشو همان پیر دختری که برایش پیغام خواستگاری فرستاده بودم و ناز کرده بود، دنبالم افتاده بود و مدام زیر گوشم زر می‌زد. گوشت سرِ انگشتانم ریش ریش شده بود و استخوان‌های سفیدشان بیرون زده بود. زانوهام لرزیدند و خم شدند. خوابم می‌آمد. ته گوری که کنده بودم افتادم. باد زد و جنازه‌ای را که لب گور بود، رویم انداخت. روی کفن را خواندم: ابوالفضل بصیری. و یکهو کوهی خاک رویمان آوار شد.

 

3: می‌گویند کساخِلِه شعورشان نمی‌رسد دروغ بگویند.

 

 

 

+  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 11:8   ابوالفضل  | 

 

 خودش بود. در این چند ماهی که او را ندیده بودم،  فرقی نکرده بود. کنار باجه تلفنی ایستاده بود و رفت و آمد عابران را تماشا می‌‌کرد. من را که دید. با زبان لبهایش را برق انداخت و فواره‌های وسط میدان نگاه را کرد. نفسی داغ از توی سینه‌ام بالا آمد، سوراخ‌های دماغم را سوزاند و بیرون ریخت. میدان را رد کردم. روبرویش ایستادم و زل زدم توی چشمهاش. گوشهایم گرفته بودند و صداها را مبهم می‌شنیدم. نگاهش کردم. دستم را از لای لیوان‌های خالی روی میز رد کردم و انگشت‌های لاغرش را توی مشت گرفتم. دستم عرق کرد. فتیله را توی زیرسیگاری له کردم و دود ریه‌هام را توی صورتش فوت کردم. چشمهایش را بست و روی کاناپه ول شد. دکمه‌های پیراهنش را باز کرد. دستم را روی سینه‌هاش سراندم. زبانم خشک شده بود. ترشی پوستش از حلقم پایین نمی‌رفت. نفس‌هایش تند شده بود و ناله می‌کرد. چیزی مثل خواب از سرم پرید. نشستم. چانه‌اش را توی دستم گرفتم و صورتش را برگرداندم. در تاریک روشن اتاق شبیه کسی شده بود که نمی‌شناختمش. چشمهایش را باز نکرد نگاهم کند. نفس‌هایم که به شماره افتاد، روی صورتش خم شدم. لبهایش بوی خون می‌داد و استخوان گونه‌اش به اندازه مشتم فرو رفته بود. توی تاریکی که هلش دادم، دماغم از بوی فاضلاب پر شد. در گرد و سیمانی چاه را برگرداندم سرجایش و از پله‌های زیرزمین بالا آمدم. روی کاناپه دراز کشیدم و نفهمیدم کی خوابم برد.

 

 

 

+  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 8:17   ابوالفضل  | 

 

 

همه دغدغه‌هایم حوالی شکم و کمی پایین‌تر از شکمم دور می‌زند.

حاضرم امضا محضری بدهم به گروه احشام گرویده‌ام.

 

همین.

 

 

 

 

  

پ.ن : پی‌نوشت نمی‌خواهد! از این روشن‌تر؟

 

+  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 10:51   ابوالفضل  | 

 

اتاقم روشن است. آخرین نخ را می‌گیرانم. از سر فتیله له شده در زیر سیگاری دود درمی‌آید.

پاکت مچاله سیگار را پرت می کنم زیر تخت و بلند می‌شوم.

درب خانه را که پشت سرم می‌بندم لرز می‌افتد به جانم. چراغ تیربرق سر کوچه گه‌گداری چشمک می‌زند و دل تاریکی را خط می‌اندازد. راه می‌افتم. در خیابان هیچ کرکره‌ای بالا نیست. انگار همه طرف گرد مرده پاشیده‌‌اند. راهم را می‌کشم طرف میدان. در راه جز صدای خرخر دمپایی من روی آسفالت و سیلی باد زیر گوش برگهای نورس صدای دیگری نیست. به میدان که می‌رسم سیگار کنج لبم دیگر دودی ندارد. آب در حوض وسط میدان موج میزند. بوی لجن می‌آید. نگاه می‌کنم. کسی کنار پیاده‌رو، روی سنگ‌فرشها تخت خوابیده. هوس می‌کنم من هم بروم کنارش دراز بشوم. میدان خالی را دور میزنم و برمیگردم سر جای اولم. خواب خواب است. کسی از لای شمشادهای باغچه بیرون می‌آید و زیپ شلوارش را بالا می‌کشد. مری تل‌باز است. می‌روم طرفش. سلام می‌کنم و اسکناس‌های مچاله‌ی تو مشتم را به او می‌دهم. می‌شمرد و از ساک کهنه روی دوشش بسته‌ی همیشگی‌ام را در می‌آورد.  

برمیگردم. به سر کوچه نرسیده، از پشت سر دو پاسبان صدایم می کنند.

ـــ بله؟!!

ـــ کجا میری؟

ـــ‌ خونه.

ـــ تو دستت چیه؟

دستهایم را نشانشان می‌دهم. یک کلید و یک بسته باز نشده سیگار. یکیشان پاکت سیگارم را می‌گیرد. باز می کند و یک نخ بیرون می‌کشد. 

ـــ تو جیبات چی داری؟

ـــ زیر شلواری که جیب نداره.

ـــ خونتون کجاس؟

ـــ ته همین کوچه.

تا اَخرَتم را می‌گردند و چیزی پیدا نمی کنند.

ـــ کبریت نداری؟

ـــ گشتی که!

پَکَر بسته‌ی سیگارم را پس می‌دهد.

ـــ برو خونتون.

ـــ خداحافظ.

چراغ سر کوچه دیگر چشمک نمی‌زند. صدای دمپایی‌ام موشی را در جوی خالی کوچه فراری میدهد. کلید را در قفل می‌چرخانم و می‌روم تو. چراغ اتاق را خاموش می‌کنم. روی تخت دراز می‌کشم و زیر سیگاری را می‌گذارم کنار دستم. هنوز در دماغم بوی لجن موج می‌زند، اما بیرون پنجره دعوای باد و برگ تمام شده.

 

 

 

 

+  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 10:42   ابوالفضل  | 

 

با خودم قرار گذاشته بودم این روزها مدام بخوانم و بنویسم. نه خواندم و نه نوشتم. فقط چای خوردم و سیگار کشیدم، دمم گرم.

کریمی را از پارسال ندیده ام. مری دیروزsms  هایم را جواب نداد. دلم برایش تنگ شده. فرخی هم که درد دندان را بهانه کرد و بی خیال شد. کرمی sms های غریب می زند. ته حرفهایش را قورت میدهد. حالم بد می شود. فکرم نمی خواهد کار کند. گمانم کسی در این میان دارد داستانهای نامربوط تعریف می کند.

ماه نشان و دندی چقدر قشنگ بودند. دلم برای یک آستارا رفتن هم تنگ شده.

چقدر هوا خوب است.

 

"سیزده را همه عالم به در امروز از شهر

من خود آن سیزدهم کز همه عالم به درم"

 

 

 

+  سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 11:37   ابوالفضل  | 
 

چه سفاکانه یکدیگر را سلاخی می کنیم!

 

 

 

 

+  چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 19:45   ابوالفضل  | 

 

"بوی عیدی بوی توپ، بوی کاغذ رنگی ..."  فرهاد را زمزمه میکنم.                                   

عطر چای تازه دم قوری و کتری روی والور اتاق را پر کرده.

می آید. سلام میکنم. علیکی نمی شنوم. یک استکان، چای تمام رنگ میریزد. نیم خیز می نشیند کنج دیوار و استکان را می گذارد کنار پایش روی زمین. از جیب کتش یک بسته فروردین در می آورد و یک نخ از آن را بیرون میکشد و دراز می کند طرف من.

_ میکشی؟

_ نه، تازه خاموش کردم.

فندکم را به او می دهم، سیگارش را روشن کند. به سیگار پک می زند و من را هم به هوس می اندازد. پاکت سیگار و فندک را توی جیبش می گذارد و خیره می شود به کف اتاق. سیگارش به نیمه رسیده و هنوز خاکسترش را نتکانده. قند نمی خواهد. استکان چای را یک نفس سر می کشد و بلند می شود. نگاهم روی خاکستر سیگارش که روی زمین افتاده جا میماند. باد از لای در سرک میکشد تو، میروم در را ببندم!

"با اینا زمستون و سر میکنم، با اینا ... "

 

 

 

 

+  یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 6:33   ابوالفضل  | 
 

صبحانه، نان سنگک داغ و پنیر ترد تبریز و استکانی چای تازه دم!

 

 

 

 

 

چقدر حالم خوب است!

 

+  سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 3:10   ابوالفضل  | 

 

" اما نکته ای که همیشه آزارنده است، بیگانگی مردم ولایات ما است، نسبت به هم، وگاهی بدبینی های توام با تحقیرهای کینه توزانه. اینکه کمتر به یکدیگر نظر خوش دارند. جوری دشمنی بیهوده و دردناک. وقتی فکرش را می کنم می بینم، می باید بسیار کار ضمنی و موذیانه روی فرهنگ ما شده باشد، تا ناکسانی توفیق یافته باشند به این صورت غم انگیز مردم ما را از هم، از خود دور گردانند. می باید حساب شده این کار شروع شده و ادامه یافته باشد تا اینکه جهت کینه مردم را از دشمن به خود برگردانده باشد، کینه ای مضحک و در عین حال فجیع! تقویت بیگانگی مردم، نسبت به خود بی سببی نیست.این تفرقه خود اطمینان بخش ترین پایگاه بوده و هست برای بیگانگان و مهاجمان. مردم را از یکدیگر بیزار کردن! چه سمی ثمر بخش تر از این؟! منطقه بجای طبقه! تبار بجای تنخوار! اگر پای صحبت مردم همدان بنشینی، از خصومت خود با کرمانشاهیان می گویند! اگر در چالوس باشی شاهد بد زبانی ایشان نسبت به گیلانی ها هستی! و هرگاه با مردم رضائیه همسخن بشوی، بد گویی از تبریزیان آغاز می شود! در زاهدان که نشسته ای، شاهد بد زبانی فلان کاسب گنابادی به بلوچ هستی. حرف زابلی را که با خراسانی می زنی، چنان از زابلی یاد می شود که پنداری صدها بار به محله ناوغونی ها شبیخون زده است.

نمی دانم این تخمه نادرست در کدام زمینه مساعد رشد یافته است؟ ... "

 

 

بی اجازه، از کتاب دیدار بلوچ نوشته محمود دولت آبادی.

 

 

 

+  سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 9:18   ابوالفضل  | 

 

می گوید: یک نخ سیگار بده بکشم.

می گویم: بگیر.

می گوید: پشگل گوسفند می کشی!

 

هه!

 

می گویم: گمانم سرما خورده ام.

می گوید: اتفاقا من هم سرطان مزمنم عود کرده.

 

در دلم می گویم: ای تف!

 

 

 

+  شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 8:1   ابوالفضل  | 

 

 

توی آینه خودم را نگاه می کنم.

کف خمیر دندان موقع مسواک زدن از روی چانه ام شره کرده پایین و جلوی پیراهنم  را راه راه کرده.

باقی کف های توی دهانم را قورت می دهم.

می بینم دلم نمی خواهد سی ساله، چهل ساله، ... باشم. دنیا پر است از کودکانی که تقلا می کنند بزرگ شوند.

می بینم دلم می خواهد سه ساله، چهار ساله باشم.

دنیایمان کودک کم دارد.

 

 

 

+  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 7:29   ابوالفضل  |